نیت کردم تا راهی شوم...
40 روز گذشته است، کاروان قصد بازگشت دارد، پاره تن رسول آنجا مانده است، دل زینب بیقرار است، بیرق ها برافراشته شده و کاروان آماده حرکت است.
بارانی از گلوله می بارید، دشمن با گلوله های تانک می خواست خاکریز را از جلویمان بردارد. سعید به همراه بچه های تخریب بود، می گفتند که میدان مین این بار با هر سری دیگر متفاوت تر و بسیار پیچیده تر است. شب قبل از عملیات به من گفت: به دلم برات شده که این عملیات آخری است که با هم هستیم، اگر هر کداممان شهید شد باید قول دهد که دیگری را شفاعت کند و آن، که زنده می ماند اگر راه کربلا باز شد به نیت دیگری سلامش را به آقا برساند. آن شب سعید آسمانی شد و من ماندم با کوله باری از مسئولیت در ادامه راه شهدا.
کاروان در حرکت است و نیت کردم تا راهی شوم...هم قدم با کاروانی که 40 روز سختی های فراوانی را دیده اند. نیت کردم تا راهی شوم تا بگویم بر عهدی که با او بسته ام هنوز استوار ایستاده ام.
28 سال از آن زمان گذشته است، اما دلش هنوز در مجنون مانده است، می گوید: گردان هنوز باز نگشته اند، باید به دنبال گردان برویم. یکدفعه فریاد می زند: یا زینب، یا حسین.